|
کنکور ـ دانشگاه و دانشجو ـ درس و مشق ـ زندگی و بیکاری
|
(بعضی از بزرگترین هدایای خداوند دعاهای بی جواب است)
پس خدایا شکرت به خاطر همه ی دعاهای بی جوابم ،که فکر میکردم به خاطر بی توجهیت به منه. من رو به خاطر فکر اشتباهم ببخش و ازین پس به من آن ده که آن به
خدایا داده و نداده و گرفته ات را شکر
که داده ات نعمت است
نداده ات حکمت است
و گرفته ات امتحان
******************************
سلام.
من امین هستم. متولد فروردین 1366 .
پدر و مادرم هر دو فرهنگی هستن.مادرم توی مدارس ابتدایی و پدرم در دبیرستان فیزیک درس میده (سال اول و همینطور سالهای دوم و سوم رشته ی تجربی).
خانواده ی مادرم یه خانواده ی کاملا مذهبی است ولی خانواده ی پدرم تقریبا برعکس خانواده ی مادرم است و همین باعث شده که من گرایشی به هر دو سو داشته باشم،البته به هر طرف مقداری. من تقریبا از اول دبیرستان نماز می خونم و روزه می گیرم ،نمیگم با تمام وجود ،خالصانه ،نه ............ یه نشست و برخاستی می کنم.ان شاءاله که خدا قبول کنه.
به آهنگ و موسیقی خیلی علاقه دارم.البته مادرم چند سال پیش به شدت مخالف این موسیقی ها بود ولی الآن میگه تو خودت بزرگ شدی ،ما گفتنی ها رو میگیم خودت تصمیم درست رو بگیر. البته من منظورم آهنگ های صوتیه و نه تصویری. بچه که بودم می رفتم باشگاه فوتبال بازی می کردم.تو کوچه و خیابون هم با دوستام خیلی فوتبال می کردم.مامانم می ترسید که من زیاد به فوتبال علاقه پیدا کنم و درس و مشق رو فراموش کنم.علاقم اینقدر زیاد بود که همیشه می ترسیدم نکنه عینکی بشم،چون فکر می کردم یه بازیکن حرفه ای فوتبال اگه عینک داشته باشه ،دیگه نمیتونه بازی کنه. تابستونهای اون وقتها که سرم رو از ته می تراشیدم یادمه بعضی از فامیل ها بهم می گفتن رونالدو(شاید شبیهش می شدم!).
یه مدتی آرزوم این بود که بتونم آدامس های بادکنکی رو خوب باد کنم.
یه مدتی هم دوست داشتم بتونم مثل بزرگترها تخمه رو با دندونم خوب بشکونم و تند تند بخورم.
آه..........چه دورانی بود،دوران کودکی............. با آرزوهای کوچیکش.
دوباره سلام
بالاخره تصمیم گرفتم بنویسمشون.همه ی اون چیزهایی که بارها واسه دل خودم و واسه خدا تعریفشون کردم. حرفهایی که آخرش با چند تا قطره اشک که واسه دل خودم می ریختم تموم میشد.
من نه نویسنده ی ماهری هستم،نه روزنامه نگارم و میتونم نوشته های زیبا و اثرگذاری بنویسم. من فقط می خوام تو این پُست همه ی چیزهایی رو که تو این چندساله بر من گذشته بنویسم. پس اگر جایی غلط نگارشی داره(که حتما داره) ،اگرجایی رو نامفهوم نوشتم(که حتما نوشتم) بر من خرده نگیر و خواهشم از تو اینه که من رو بخاطر افکارم مسخره نکنی.
نمیدونم چرا می خوام بنویسمشون. شاید چون فکر می کنم که این چندساله نیمی از دوران ویا شاید همه ی دوران نوجوانی من باشه.
نمی دونم تویی که داری این نوشته ها رو می خونی چه کاره ای،چند سالته،دانش آموزی؟ پیش دانشگاهی هستی؟ دانشجویی؟چه جوری درس می خوندی؟هدفت چی بود؟خانواده و اطرافیانت چه عقیده ای درمورد درس و دانشگاه دارن؟
نمی دونم.
شایدم از من خیلی بزرگتر باشی وحال من رو نفهمی. شایدم درست حال و روزت یا گذشتت مثل من بوده باشه. شایدم یه دانش آموز زرنگ بودی و به راحتی در کنکورسراسری تو هر رشته و دانشگاهی که می خواستی قبول شدی،الآنم دنبال قبولی در دکتری تو یه دانشگاه دولتی دیگه هستی.
شایدم هدفی رو انخاب کرده باشی که راحت بتونی بهش برسی. همون سال اول توی دانشگاه آزاد ثبت نام کردی و سعی کردی اونجا درس هات رو بخونی.
نمی دانم. من هیچ نمی دانم.
اما اگه یه دانش آموز تقریبا ضعیف بودی(منظورم توی درس و مدرسه است،وگرنه تو بالای سر ما جا داری)مطمئنم که نمی تونی چیزی از این نوشته ها بفهمی. شاید بهم بگی:
ـــ پسر هرجا قبول شدی برو تو دانشگاه دیگه.
ـــ کار کجا بود. یه مدرکی بگیر و تو دانشگاه حال و صفا کن.
ـــ این مسخره بازیها کیلویی چنده؟
پس من ازت می خوام که نخونی ،بی خیال شو. برو دنبال همون حال و صفای خودت.
جایی که من زندگی می کنم با ماشین 50 دقیقه طول می کشه که به مرکز استان که رشت هست برسیم. یه سینما قبلا داشت که الآن شده سالن بیلیارد. یه پارک هم داره. اینجا محیط خیلی بزرگ نیست اکثرا همدیگر رو می شناسن. برای پسرها کلا چهارتا دبیرستان وجود داره، ولی وقتی انتخاب رشته کردی و یکی از رشته های ریاضی ،تجربی یا انسانی رو انتخاب کردی تنها یک انتخاب خواهی داشت. رشته های دیگه رو نمیدونم ولی توی ریاضی فقط یک کلاس دوم، سوم و پیش دانشگاهی تشکیل میشه. اینجا اکثر معلم ها با مدیرها از آشناهای قدیمی هستن و بگذریم از اینکه این آشنا بازیها و رودربایستی ها باعث میشد که معلم ها(در اینجا بیشتر مقصودم معلم ریاضی بخصوصی است) خیلی از زنگها به بهانه های مختلف نیان و تنها ما ضرر کنیم. البته نه اینکه من از تعطیل شدن خوشم نمی آمد،نه ، ولی میدونستم که همه ی اینها آخرش به ضرر ماست. ولی چه میشد کرد. بجز چند تا از بچه ها، بچه های دیگه اصلا تو این حال و هواها نبودن. من اطلاع داشتم که همین معلم حتی چند دقیقه هم نمی تونست درکلاس مشابه مدرسه ی دخترانه دیر کنه. با خودم میگفتم الآن کسی به کسی نیست ولی موقع کنکور که میشه و اسامی قبول شده ها رو منتشر می کنن، میگن ببین از مدرسه ی دخترانه این همه قبول شدن و پسرا تنها چند نفرشون قبول شدند. البته خود پسرها هم تقصیر دارند،اکثرشون اصلا نمی دونند دنبال چی هستند. فقط دنبال کارهای زودگذر.
باز توی شهرهای دیگه از بین چندین دبیرستان به هرحال یکیش بهتره و با شرط معدل دانش آموز میگیره و امکانات خوبی واسه دانش آموزها فراهم میکنه. الآن اکثر مدارس غیر انتفاعی که هیچ ،دولتی تهران هم دروس پیش دانشگاهی رو از وسطای تابستون تدریس میکنن(درسته خیلی پول میگیرن،اما می ارزه ).اما تو اینجا توی تابستون نمیتونی بچه ها رو پیدا کنی. معلم ها هم که هیچ (البته تقصیر معلم ها نیست اگر اداره ی آموزش و پرورش بخواد و برنامه ریزی درستی بکنه (زبونم لال!) معلم ها هم میان).
اداره ی آموزش وپرورش هم که خوابیده. اصلا نمیدونه توی شهرهای دیگه چه خبره .همونطور که گفتم تنها یک کلاس تشکیل میشه، بنابراین بزور هم که شده باید همین 35-30 نفر رو قبول کنند تا کلاس های بالاتر تشکیل بشه.
باید ساخت ............. همچنان باید با همه چیز ساخت.
می خواستم با قبولی تو یک شهر بزرگتر برای همیشه کوله بار زندگیم رو از این شهر که هیچ خاطره ی خوشی که بدرد آیندم بخوره برام نذاشته ببرم که خدا .............................. فقط خدا نخواست.
این رو هم به مقدمه اضافه کنم که احمد یکی از بهترین دوستان من است. پسر خیلی آرام و پاکیه و همینطور زرنگ و باهوش و درس خوان.از بچگی با ارگ آشنایی داشت.الآنم ارگ وسنتور و... داره وبا آنها خودشو مشغول میکنه. فاصله ی محله ای که احمد در اون زندگی میکنه با محله ی من به اندازه ی 40 دقیقه پیاده روی است.
دوران ابتدایی
کلاس های ابتدایی رو با پیگیری ها و کمک هایی که پدر و مخصوصا مادرم بهم میکردن خیلی خوب گذروندم. در ابتدایی همش معدلم 20 بود و شاگرد اول مدرسه و کلاس خودم بودم. البته بجز من یکی دو نفر دیگه هم معدل 20 داشتند(خب ابتدایی بود دیگه). یکی از همین دانش آموزهای زرنگ، دوست و رفیق من شده بود. اسمش هم احمد است. من و احمد کلاس اول ابتدایی در یک کلاس نشسته بودیم،البته این تنها یک اتفاق بود. چون اول ابتدایی که کسی کسی رو نمی شناسه. من و احمد سعی کردیم در کلاس های دوم ، سوم ،چهارم و پنجم هم توی یک کلاس بشینیم.
دوران راهنمایی
در دوران راهنمایی من و احمد همیشه کنار هم می نشستیم و هردومون معدل های بالای 19 می آوردیم. البته در مسابقات علمی اکثرا اون اول میشد.
دوران دبیرستان
از اول دبیرستان کم کم تو حرفهایی که با هم میزدیم،درمورد کنکور هم می گفتیم. احمد میگفت:بزرگی یه جایی گفته که از اوایل دبیرستان کم کم آدم احساس میکنه که با گذشت زمان داره به اون حادثه ی بزرگ نزدیک میشه،منظورش کنکور بود. من هم درباره ی چیزهایی که از روزنامه ها و اطرافیان درباره ی قبولی در دانشگاه تو ذهنم بود می گفتم. آخرش هم با یه خنده ــ یا با آمدن یک دوست دیگه که معلوم بود اصلا توی این حال و هواها نیست و اگر در مورد این موضوع باهاش حرف میزدیم یا اصلا اطلاعاتی نداشت یا میگفت بی خیال! ــ یا اینکه با زنگ کلاس حرفمون قطع میشد و به کلاس می رفتیم. سال اول تموم شد و ما به رشته ی ریاضی ـ فیزیک رفتیم.
در دوم دبیرستان چند تا دانش آموز از یکی از منطقه های اطراف به دبیرستان ما اومده بودن و یکی از اونها معدّلش بالا بود. بچّه ها به احمد که کمی معدّلش از من بالاتر بود به شوخی میگفتن: میگن اون پسره(که اسمش سعید بود) خیلی زرنگه، دیگه شاگرد اوّل اون میشه.
کم کم من و احمد باهاش رفیق شدیم. اما هیچ وقت رفاقت با اون مثل دوستی ما دوتا نبود. من و احمد و سعید بچه های خیلی شلوغی نبودیم و بجز با چند تا از بچه های دیگه با بقیه ها خیلی صمیمی نبودیم.
سال دوم دبیرستان که درس ها تخصصی تر شده بود درس هایی مثل فیزیک و ریاضی بهم می چسبید(باهاشون حال می کردم). نزدیک بودن کنکور رو هر چی بیشتر احساس می کردیم. یادمه احمد یک کتاب هندسه ی قلم چی خریده بود، من هم یک کتاب تست فیزیک اندیشه سازان گرفته بودم و از یکی از آشناهامون که به تازگی در یکی از دانشگاه های معتبر قبول شده بود خواستم که اگر میشه یک کتاب تست ریاضی برام بخره که حتما جواب هم داشته باشه(خُب من اون موقع که چیزی درمورد این همه مؤسسه و ناشرهای کتاب نمی دونستم)، اون هم یک کتاب ریاضی اندیشه سازان خرید که واقعا اون موقع با اون سواد ، حل کردنشون خیلی برام سخت بود و از هر فصلی فقط میتونستم چند تا رو حل کنم.
جزوه های ریاضی معلم رو به دقت میخوندم و نمی گذاشتم هیچ ابهامی باقی بمونه،همه ی تمرین ها رو حل می کردم و خود کتاب رو هم می خوندم(خیلی ها با وجود جزوه کتاب رو میذارن کنار). من و احمد روی میزهای اول می نشستیم و من سؤالهایی که برام پیش می آمد رو از معلم ها می پرسیدم.
تست های کتا ب فیزیکی رو که خریده بودم با کمک پدرم می خوندم و گاهی در مدرسه درباره ی راههای تستی ای که یاد می گرفتم با احمد بحث می کردیم.
مادرم میگفت برای قبولی در کنکور باید درس ها رو عمقی بخونی. گاهی هم از درس خوندن های دختر عمم بهم می گفت(اون تو یه رشته ی مهندسی در یک دانشگاه دولتی معتبر قبول شده بود) که مثلا عمقی می خوند. البته این رو هم بگم که پدر و مادرم هیچوقت من رو با دختر عمم یا هر کس دیگه ای مقایسه نمی کردن و من رو تحت فشار قرار نمی دادن.
می گفتم آخه خدایا چجوری باید خوند که عمقی باشه. به احمد گفتم بریم پیش آقای موسی زاده(معلم ریاضی سال دوممون) و ازش بخوایم در یک کلاس خصوصی برای ما تست های این کتاب اندیشه سازان رو حل کنه یا حداقل نکته هاش رو بگه. رفتیم و بهش گفتیم، یکمی کتاب رو نگاه کرد و گفت این که جواب هم داره، خُب خودتون بخونینش دیگه. بالاخره جواب منفی رو داد وما رفتیم.
خیلی ها تعریف آقای اکبرپور رو می کردن(معلم ریاضی سال سوم و پیش دانشگاهی)، ولی آخه اونهایی که تعریفش رو می کردن کسانی بودند که می خواستند همون موضوعات کتاب درسی رو برای قبولی در پایان سال یاد بگیرند یا اینکه سؤال های مهم رو بگیرند و بتونند یه نمره ی قابل قبول بگیرند.
ولی چه میشد کرد، شاید اون عــــــــمــــــقــــــی درس میداد!
رفتیم پیش همین معلم ،دیدیم چند تا سؤال مشابه کتاب رو داره حل می کنه و چند تایی هم از اون کتاب اندیشه سازان علامت میزنه تا حل کنیم. چند جلسه ی دیگه هم رفتیم، دیدم فایده نداره و بی خیالش شدم.
درست یادم نیست که دوم دبیرستان کدوممون اوّل، دوّم و سوّم شدیم ، فقط می دونم که ما سه تامون اوّل تا سوم شده بودیم(البته من اول نشدم).
سال دوم هم تموم شد و تابستون رسید. برای رفتن به سال سوم خیلی دنبال این بودم که درس های مهم رو بخونم. امّا مگه تو این شهر نفرین شده یه کلاس درست وحسابی پیدا میشه. یه ساختمونی به نا م کانون فجر هست که اون سال چندجایی پرده زده بودند که کلاس های ریاضی و فیزیک و... دبیرستان،کنکور و... داره ثبت نام میشه. من رفتم ،به احمد هم خبر دادم که بیاد. در چند تا کلاس ثبت نام کردیم. گفتند از فلان روز شروع میشه. ولی آخه تو این شهری که فقط یه کلاس ریاضی ـ فیزیک داره چند نفر میان ثبت نام می کنند؟ تازه اگر هم تعداد کافی باشه همون معلمی رو میارن که تو مدرسه ی خودمون درس میده. آخه اون چی می خواد بگه که بدرد کنکورمون بخوره؟ بالاخره بعد از چند بار رفتن و آمدن کلاس ها تشکیل نشد که نشد.
امّا یه معلم فیزیک هست که قبلا تو شهر ما درس میداد(الآن تو مدارس رشت درس میده. شایدم از اینجا فرار کرده بود!). چند سالی بود که تو یک مغازه در شهر ما کلاس خصوصی برگزار می کرد. حدود 6،7 نفری جمع شدیم و تابستون فیزیک سال سوّم رو پیشش خوندیم. واقعا خوب درس می داد و با راهها و روشهای کنکوری آشنایی داشت و سؤال های خوبی می گفت( دستش درد نکنه، فیزیک سال سوّم رو بهش مدیونم).
سال سوّم دبیرستان شروع شد. یک معلم فیزیک گیر ما افتاد که نمی دونم چه جوری لیسانسش رو گرفته بود،ما هیچی ازش یاد نگرفتیم. نه می تونست کلاس رو کنترل کنه و نه بچه ها ازش حساب می بردن. واقعا هم چیزی بلد نبود. معلوم بود که همه چیز رو حفظ کرده و اصلا نمی تونست تمرین ها رو درست وحسابی حل کنه. زنگ فیزیک سال سوم واسه ما شده بود زنگ تفریح. من فقط جزه ای رو که تابستون نوشته بودم می خوندم، البته بعد از خوندن جزوه خود کتاب رو هم می خوندم و تست هایش رو هم حل می کردم و هر نکته ی جدیدی رو که میدیدم تو جزوم یادداشت می کردم.
احمد بهم پیشنهاد داد در یکی از مؤسسه هایی که کنکور آزمایشی برگزار میکند ثبت نام کنیم. مؤسسه ی آیندگان رو بهم پیشنهاد داد(چون برادرش سال قبل اونجا می رفت). توی این کنکورها گاهی احمد و گاهی من رتبه ی بهتری می آوردیم. تقریبا همیشه من فیزیک و ریاضی رو بیشتر می زدم و اون در ادبیات و عربی و زبان تسلط بیشتری داشت. اکثر اوقات نمی رسیدیم درس های مشخص شده ای رو که قرار بود توی اون آزمون ازش سؤال بیاد کامل بخونیم. یا معلم ها درس نداده بودند یا تازه درس داده بودند. ولی من تا جایی که می تونستم خودم رو آماده می کردم و بعد از آزمون وقتی به خونه می آمدم سعی می کردم اکثر تستها رو یه بار بخونم و اونهایی رو که نمی دونستم یاد بگیرم یا در کتاب علامت بزنم( اون آزمونها رو با ذوق و شوق میدادم ، چون داشتم خودم رو کم کم واسه کنکور آماده می کردم). بالاخره زحمتهااااااا کشیــــــــــــــدم.
به جرات می تونم بگم که در اون سال شاید بجزیکی دو نفر، بقیه ی بچه ها فقط تو فکر نمره بودند و جزوه های معلم رو هم قشنگ نمی خوندن.(این زحمت ها و سختی ها است که الآن عذابم میده. خدایااااااااااااااااااا... ).
بالاخره دیپلم رو هم گرفتم. تجربه های مختلفی در مورد درس و کتاب و معلم های مختلف بدست آورده بودم.
دختر عمم تابستون قبل از پیش دانشگاهی رفته بود تهران خونه ی خالش و اکثر درس های مهم رو کلاس رفته بود. یکی دو بار به من گفتن تابستون بیا تهران اینجا برو کلاس ولی من قبول نکردم، درس خوندن تو خونه ی خودم واسم راحتتر بود.
اینبار دیگه تجربه های سال قبل رو تکرار نکردم و منتظر اینکه دوستام و حتی احمد چه تصمیمی می گیرند نموندم. رفتم رشت و کلاس های دیفرانسیل و گسسته و هندسه ی تحلیلی رو ثبت نام کردم. کلاس ها سر وقت شروع شدند. واقعا تا اون موقع چنین کلاس هایی ندیده بودم. سر وقت و منظم تشکیل می شد. اکثر بچه ها دانش آموزهای زرنگی بودند و به فکر کنکور بودن و من وقتی میدیدم سؤالهایی که ممکنه واسه من پیش بیاد در کلاس مطرح میشه، خیلی حال می کردم. تو کلاس های شیمی و عربی هم یک جلسه نشستم امّا خوشم نیومد و فقط همون کلاس های ریاضی رو رفتم(بی انصافیه اگراینجا از این معلم ریاضی بزرگ، آقای آرزم تشکر نکنم. هیچوقت فراموشت نمی کنم جناب آرزم). چون این جزوه ها برای کنکور گفته شده بود کمتر چیز مبهم یا اشتباهی می شد توش پیدا کرد. هر موضوعی هم که چند حالته بود از تو کتابهای مختلف پیدا می کردم و در جزوه یادداشت می کردم، تقریبا جزوه ی کاملی شده بود. احمد و سعید و چند تا دیگه از بچّه ها پیش همون معلم ریاضی پیش دانشگاهی رفته بودند تا دیفرانسیل و.. رو در تابستون بخونند(مثل من). پیش دانشگاهی که شروع شد دیدیم همون جزوه ای که در تابستون به بچه ها گفته بود رو داره دوباره میگه. اکثر بچه هایی که پیشش کلاس رفته بودند دیگه نمی نوشتند. من با جزوه هایی که داشتم و اطلاعاتی که بدست آورده بودم الآن فقط سی درصد این جزوه بدرد من می خورد.
قرار بود کسانی که در تابستون (تو کلاس رشت) دیفرانسیل1 رو خوندند، از مهرماه بیان و دیفرانسیل2 رو بخونن. من هم رفتم. احمد و یکی از رفیقام که می دیدن من در ریاضی اینقدر پیشرفت کردم گفتند ما هم میایم. قرار بود تو اون کلاس فقط اونهایی که دیفرانسیل یک رو خونده بودند حاضر بشن ولی وقتی اینها گفتند که ما هم تابستون دیفرانسیل1 رو خوندیم اومدن و نشستن. چند بار بهم گفتن جزوه ی دیفرانسیل1 رو بهمون بده،ولی من ندادم. خداییش من که توی تابستون، با اون گرما این همه زحمت کشیده بودم واین همه هم هزینه کرده بودم، نمی تونستم جزوه رو بهشون بدم. مخصوصا اینکه یه درس دیگه رو هم دنبال همین دیفرانسیل1 نوشته بودم و با دادن یه جزوه در واقع دو تا درس رو میدادم. بالاخره کنکور بود و رقابت. خدایا این کنکور با آدم ها چه میکنه، چه رفاقت های صادقانه ای که الآن داشت به کلک و چه میدونم حسودی تبدیل می شد.
اوایل پیش دانشگاهی خیلی خوب داشتم پیش می رفتم. اون سال من و احمد تو کنکورهای آزمایشی قلم چی شرکت کرده بودیم. حدود 21 آزمون بود. هر بار که می رفتی یه زنبیل کاغذ و مجله و جزوه میدادن. آخه این همه سؤال رو باید چطوری خوند؟ اکثر بچه ها نمی رسیدن بخونن. من و احمد هم استفاده ی زیادی از این آزمون ها نکردیم.
من از یه طرف می رفتم کلاس،از یه طرف کلاسها و امتحان های مدرسه رو باید می خوندم، سؤال های آزمونها و تست ها هم رو هم تل انبار شده بود. مدرسه و اطرافیان هم من رو به عنوان یه دانش آموز زرنگ می دونستن که به هر حال از تابستون شروع کرده به خوندن و می خواستن من یه جای خوب قبول بشم.
... و من بین این همه مسائل سر در گم شده بودم. بدترین سال عمرم همین سال بود.
دیدیم نه نمیشه رسید. من و احمد تصمیم گرفتیم یه سال پشت کنکور بمونیم تا بتونیم جایی که می خوایم قبول بشیم. هر دومون مهندسی مکانیک رو دوست داشتیم. احمد میگفت مکانیک (جامدات) خوبه،از کامپیوتر و عمران خوشم نمیاد و می گفت عمران، عمراً. همیشه می گفتیم (من بیشتر) که دانشگاه آزاد چیه! فقط پول میگیره. یه سال بخونیم یه جای خوب قبول شیم(این حرفها رو بیخودی نمی زدیم ، تصمیممون جدّی بود).
اون سال بعد از عید فقط واسه این می خوندیم که رتبمون خیلی ضایع نباشه. دیگه درس ها از دستمون در رفته بود ، یه ذرّه دو ذرّه که نبود.
من و احمد دانشگاه آزاد ثبت نام نکردیم. خیلی از اطرافیان تعجب کرده بودن. می گفتن ضرر که نمی کنید، ثبت نام کنید،هم با سؤالها آشنا می شید و هم خودتون رو می سنجید. ولی من می گفتم:
ـــ آشنا شدن با سؤالات یعنـــــــــــــــــــــــــــــی چی؟خب این همه سؤال دانشگاه آزاد و غیره تو بازار هست ،میشه اونها رو خوند. ما تو این چند ساله حدود 50 تا آزمون دادیم. به قدر کافی با سؤالات و جوّ امتحان آشنا شدیم.
ـــ در مورد قبول شدن هم بگم که من امسال آمادگی کافی ندارم. حتّی ممکنه همینجا هم قبول نشم و تو روحیم اثر بذاره. اصلا نمی خوام با این اطلاعات کم برم دانشگاه. من که نمی خوام فقط مدرک بگیرم. تازه اگر هم قبول بشم، ممکنه دو دل بشم و بگم حالا که اینجا قبول شدم همین رو برم و شاید با خودم بگم؛ پسر شاید سال دیگه همین جا هم قبول نشیا.
پدر و مادرم چند نفری رو مثال می زدند که سال دوّم رتبشون صد برابر بدتر از سال اوّل شده بود و الآن بیکار هستند. ولی خب آدمایی که سال دوم رتبشون بهتر از سال اول شده باشه هم اطراف ما کم نبودند. منطقه ی ما در کنکور جزو منطقه ی 3 بحساب می آمد.
به هر حال من تصمیم خودم رو گرفته بودم. کنکور رو دادیم. سعید رتبه ی 8547 آورد، رتبه ی احمد شد 9367 و من هم رتبه ی 12924 آوردم. بجز ما سه تا رتبه ی بقیه ی بچه ها بالای 20000 شده بود. واقعا خوشحال شده بودم،با اینکه نرسیده بودم خیلی از کتاب ها و جزوه ها رو بخونم و اصلا برای امسال آمادگی نداشتم ولی رتبم خیلی افتضاح نبود. با درصدهای خیلی پایین چنین رتبه ای آورده بودم (ادبیات 4درصد، فیزیک 15 درصد و... البته همه ی درصد هام اینقدر بد نبود) و این امیدم رو برای اینکه بتونم در سال دوم رتبه ی خیلی بهتری بیارم بیشتر می کرد. تو انتخاب رشته هر دومون چند تا رشته ی بالا رو زدیم که قبول نشیم. چون اگه یک جا قبول می شدیم نمی تونستیم در کنکور سال بعد شرکت کنیم. البته با این رتبه بجز پیام نور و غیر انتفاعی نمیــــــــــــشه جایی قبول شد. سعید و اکثر بچّه های کلاسمون همون سال اول، دانشگاه آزاد هم ثبت نام کرده بودند. سعید مهندسی کامپیوتر لاهیجان قبول شده بود،چند نفری هم مهندسی معدن و عمران قبول شدند و رفتند دانشگاه آزاد.
من و احمد سال دوّم برای رتبه ی زیر 500 تلاش می کردیم. همیشه به خدا می گفتم: خدایا نتیجه ی این 12 سال زحمتم رو بهم بده. خدایا بذار یه فرق کوچیکی بین من و اونهایی که کمتر به فکر درس و مدرسه بودن وجود داشته باشه.
سال دوم جایی کلاس نمی رفتم و می خواستم از سؤالات و جزوه هایی که دارم استفاده کنم. 5،6 تا آزمون هم دادم. سال سختـــــــــی بود. فکرش رو بکن من زیاد بچه ی بیرونی نبودم، تقریبا تمام وقتم رو باید در خانه می بودم و درس میخوندم. فامیل هامون هم که می گفتند باید فضای خونه ساکت باشه، ما امسال کمتر میایم خونتون. هرکی من رو میدید از روند درس خوندنم می پرسید. به همه گفته بودم که سال اول، درس ها رو درست و حسابی نخوندم و سال دوم کنکور اصلی منه.
گاهی می گفتم نکنه رتبم بدتر بشه، گاهی هم می گفتم اونهایی که رتبه ی خوبی آوردن مگه چطوری خوندن؟ مثل تو خوندن دیگه. شاید حتی رتبه ی زیر 200 بیاری. هیچوقت بینابین فکر نمی کردم(یا افتضاح یا خیلی خوب).
بالاخره زمان کنکور هم رسید. سال اول نمی خواستم جایی قبول بشم ، فقط از خدا می خواستم که رتبه ی خیلی بدی نیارم. امّا امسال هم می خواستم رتبه ی خوبی بیارم و هم رشته ی خوبی قبول بشم.
کنکور رو دادیم . معلوم بود که احمد بهتر داده( شاید دراین یک ساله تو بعضی درس ها بیشتر از من زحمت کشیده بود). من بجز عربی که می دونستم خوب نمیدم، تو بقیه ی درس ها خیلی امید داشتم. متاسفانه تو درس شیمی وقت کم آوردم و نرسیدم خیلی ها رو جواب بدم. من نسبت به سال قبل بهتر داده بودم امّا خب نمی شد پیش بینی کرد شاید رتبم زیر 10000 یا 5000 یا حتی 500 میشد. بستگی به عملکرد دیگران داشت. نذر کردم اگر رتبم زیر 1000 بشه مبلغی رو تو صندوق صدقه بیندازم و اگر زیر 500 باشه دو برابرش رو نذر کردم. هفته ی بعد امتحان دانشگاه آزاد بود. یه هفته ی دیگه هم خودم رو واسه آزاد آماده کردم و رفتم امتحان دادم. همشون یا سؤالهای سالهای قبل بودن یا عینا از کتاب بودن و اصلا نیازی به فکر کردن نداشتند، بگذریم.
از سه،چهار روز قبل از اعلام نتایج اوّلیه هر روز سه ،چهار بار می رفتم اینترنت نگاه می کردم.
خبری نبود!
فکر می کنم قرار بود ساعت 8 شب اعلام کنن. می دونستم زودتر اعلام می کنن،ساعت 3:30 دقیقه ی بعدازظهر دوباره رفتم، دیدم آره دارن اعلام می کنن. نمی دونید چه حالی داشتم،مگه می شد ... باید مشخصات رو وارد می کردم و دکمه ی اینتر رو فشار می دادم. مگه میشد تو یه لحظه نتیجه ی 1+ 12 سال زحمتت رو ببینی. قلبم تند تند می زد. بالاخره مشخصات رو وارد کردم و دکمه ی اینتر رو زدم....................خدایا.................خدایا........... ..................کمکم کن.
اوه رتبم اومد، 3829 . واسه چند لحظه نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم. رفتم رتبه ی احمد رو ببینم، شده بود 699 .
احمد دوست صمیمی من بود ،از اینکه رتبش بهتر از من شده بود ناراحت نبودم(بجز یه ذرّه ی کوچولو) از این ناراحت بودم که چرا خود آزمون رو بهتر ندادم. اگر وقت می کردم و 6 ،7 تا دیگه سؤال شیمی جواب می دادم رتبم یه جهش می کرد.
خدا خودش شاهده؛ با تمام این حرف ها گفتم خدایــــــــــــــــــا شکــــــــــرت.
با خودم گفتم اگر اون 3 نبود..................اگر نبود.......................خدایا شکرت.
وقتی به مادرم گفتم بغض تو گلوش ترکید، نمی دونم از خوشحالی بود یا ناراحتی.
بهم گفتن: دستت درد نکنه، واقعا زحمت کشیدی. احمد هم رتبه ی خوبی آورده، اون هم زحمت کشیده.
رتبم خیلی بد نبود ولی با این رتبه تو منطقه ی 3 نمی شد یه رشته ی خوب قبول شد.
یکمی به رتبه های پارسال و امسال نگاه کردم، با یه تفریق ساده دیدم رتبه ی من 9095 تا و رتبه ی احمد 8668 تا پایین اومده! خودمونیما ،عجب کاهشــــــــــــــــــــــی داشتم! ای ول!
یه زنگ به احمد زدم و بهش تبریک گفتم.
تصمیم گرفتم مهندسی مکانیک ،عمران و برق، روزانه و شبانه، هر جای ایران میشه بزنم ببینم چی میشه. چند جا انتخاب رشته ی کامپیوتری هم کردم. یکیشون چند تا مهندسی برق و عمران،روزانه و بیشتر شبانه ،تو چند تا دانشگاه با احتمال 99 درصد برام آورده بود. خـــُــــــــــــــب، امیدوارم می کرد. همه ی اونها رو هم در نظر گرفتم. من و بابام شده بودیم متخصص انتخاب رشته، عجب انتخاب رشته ای کردیم. همه ی جوانب رو در نظر گرفتیم ؛بومی و غیربومی،قطبی و... نزدیکی و دوری، علاقه و... . چندین بار همه ی رشته هایی رو که می خواستم بزنم لیست کردم ،کدها رو بررسی کردم. بعد از مهندسی ها رفتم سراغ لیسانس فیزیک و ریاضی و مدیریت. 7،8 تای آخر رو هم مهندسی کامپوتر و... پیام نور و غیر انتفاعی زدم. بالاخره هر صد تا رو پر کردم. حدس می زدم که احتمالا تو 20،25 تای آخر قبول میشم، ولی خب چون فیزیک و ادبیات رو تقریبا بالا زده بودم (فیزیک 64 درصد و ادبیات 55 درصد) و شهرهای دور و رشته های شبانه رو هم انتخاب کرده بودم یکمی امیدوار بودم.
بی صبرانه منتظر اعلام نتایج بودم. تقریبا از آزاد خیالم جمع بود که قبولم. یک هفته قبل از اعلام نتایج سراسری نتایج آزاد رو اعلام کردن. من مهندسی برق (الکترونیک) دانشگاه آزاد لاهیجان قبول شده بودم. 3،2 نفر از بچه های دیگه هم دقیقا همین رشته رو قبول شدند. اینها امسال تو سراسری رتبشون بین 11000 و 15000 شده بود.
بذارین اینجا یه موضوعی رو بهتون بگم، همونطور که احتمالا می دونید تو کنکور دانشگاه آزاد داشتن بسیجی فعّال یه سهمیه به حساب میاد. ما سال سوم دبیرستان یه مدیر باحالی داشتیم که اون سال از کل مدرسه، فقط اسم همه ی دانش آموزهای کلاس ما رو برای گرفتن کارت فعّال به بسیج دانش آموزی منطقه داده بود. هیچی دیگه هممون کارت فعال گرفته بودیم. 3،2 سالی از اعتبار این کارت گذشته بود. من دیگه دنبالش نرفته بودم و اصلا نمی خواستم از این سهمیه استفاده کنم و نکردم ولی همین آقایون رفتن و از سهمیه استفاده کردن و به همین راحتی قبول شدن. من کارنامه ی این چند نفر رو تو کامپیوتر دارم.من کارنامه ی خودم و یکی از همین دوستام رو برای مقایسه بریدم و در پایین آوردم . بالایی واسه رفیقم و پایینی هم واسه خودمه:


همونطور که می بینید نمره ی کل دوستم شده 5531 و نمره ی کل من شده 6607 . همونطور که می بینید کسانی که از این سهمیه استفاده کردند حتی با نمره ی 5233 هم میتونستن در این رشته قبول بشن، در حالی که در گروه ما(بچه هایی که از این سهمیه استفاده نکردن) نمره ی آخرین فرد قبول شده 6057 است (توجه کنید که هر چی نمره عددی بزرگتر و رتبه عددی کوچکتر باشد بهتر است). خودتون رتبه ی من و دوستم و رتبه ی آخرین فرد قبول شده رو تو کارنامه ی من و دوستم ببینید و این یکی رو خودتون مقایسه کنید.
حالا شما بودین غیضتون نمی گرفت؟ واقعا درسته؟ می خواین همه ی بچه ها بشن بسیجی؟ باشه، ولی این راهشه؟ یه سهمیه واسه دانشگاه گذاشتین که همه بیان عضو بسیج بشن و بعدشم بگین ، آره ، اینقدر بسیجی داریم؟ خدایا ما چرا به اینجا رسیدیم؟ من با این همه زحمت اینجا قبول بشم، یکی هم بیاد بگه من بسیجی ام و کیلویی بره تو دانشگاه؟ دیگه واسه آدم انگیزه می مونه؟
... بگذریم ...
قرار بود ساعت 8 صبح نتایج نهایی رو رو سایت بذارن. ساعت 10،11،12و1 شب هم رفتم نگاه کردم ، خبری نبود. ساعت 4:30 صبح پاشدم. دیدم آره دارن اعلام می کنن. مشخصات رو وارد کردم. کد رشته ی قبولی 5604 بود،سریع کاغذی که همه ی رشته های انتخابی رو به همراه کد روش نوشته بودم آوردم.
خدایــــــــــــــــــــا...............................خدایــــــــــــــــــــا.......................کمــــــــــــکم کن.
از اول شروع کردم به نگاه کردن. کم کم 50 تای اول داشت تموم می شد،از 70 که گذشت دیگه نا امید شدم، دیگه فرقی نمی کرد. به شماره ی 86 که رسیدم دیدم خودشه . ریاضی کاربردی روزانه دانشگاه گیلان.
کد رشته ی قبول شده ی احمد رو نگاه کردم. تو 15 تا انتخاب اول من بود. مهندسی عمران روزانه دانشگاه گیلان (خب قابل پیش بینی بود). واسه چند تا از بچه های دیگه(ازجمله همون چند نفری که توی آزاد مثل من قبول شده بودن) هم نگاه کردم، همشون غیرانتفاعی و پیام نور بود. از اینترنت اومدم بیرون.
واسه چند لحظه به آرم لبخند مانیتور ال جی خیره شده بودم و فکر می کردم ،به همه ی اتفاقات و کارهایی که کرده بودم. به آخر ماجرا رسیده بودم. همه چیز تموم شد. امین یه مرحله از زندگیش رو که مدتها بهش فکر می کرد پشت سر گذاشت.
.....................اوووووووووووووووووووووه.
پدر و مادرم خوابیده بودن،تو اتاق که رفتم بابام از خواب پرید:
ـــ چیه؟ اعلام کردن؟
ـــ آره
ـــ خب؟
ـــ هیچی دیگه. ریاضی کاربردی، دانشگاه گیلان.
از خواب پا شدن و به اتاقم اومدن تا ببینن. از بقیه ی بچه ها پرسیدن و... .
بابام می گفت خب باز می تونی بگی روزانه ی دانشگاه گیلان قبول شدی ،حالا این رو میری یا آزاد رو؟
یه نیم ساعتی حـــــــــــــرف زدیم. رفتن تا صبح یه چرتی بزنن.
رفتم به اتاقم ،دوباره کدها رو نگاه کردم ، نکنه اشتباهی شده باشه . نـَـــــــــــه ، درستـــــــــــــــــــــه.
تو اون اول صبحی تو حال خودم نبودم. به یه نقطه ی اتاق زل میزدم و فکر می کردم؛
ریاضــــــــــــــــــــی،،،،،،،،،،،،،،،،،، کاربردی،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،کاربردی،،،،،،،،،،،،،،،،،ریاضی.
این بود تمــــــــــــــــــــــام نتیجه ی زحمت هام. واقعا تموم شده بوووووووووووووووووود؟
یادم میاد نیم ساعتی فقط گریه کردم. دلم به حال خودم می سوخت. نمی دونم چرا ، ولی دلم پر بود. شاید بهم بگید نباید گریه می کردی. ولی دست خودم نبود.
نذاشتم پدر و مادرم بفهمند. شاید هم فهمیده بودند.
دلم واسه خودم می سوخت...................... یه شکست................. خدایا................ چرا؟................ چرا نخواستی؟................ بنده ی خوبی نبودم؟................. نمیدونم...........دلم می خواست داد بزنم.
اول زندگی باید یه شکست بزرگ رو تجربه کنم، حتما حکمتی بوده............. نمی دونم.
....(الآن که دارم این چند خط رو می نویسم، چشمام پر اشک شده)....
گفتم برم تو حیاط . بابام صدای دستگیره ی در رو که شنید گفت کجا میری؟
ـــ هیچ جا ، میرم پایین.
یکم راه رفتم.................... باورم نمی شد همه چیز تموم شده............ .
خدایا همه چیز تموم شد؟ نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم.
باز الآن هم گاهی توی خلوتم، هر وقت بیکارم و فکرم آزاد میشه، همه ی کارهای این چند ساله میاد تو ذهنم. واسه خودم تعریف می کنم و ... :
ساعت پنج و نیم صبح پاشو، برو آزمون بده، این همه زحمت ، این همه امید، اووووووووواَه ، از کِی به فکرش بودی، چه کارهایی می کردی... اصلا نمی دونم ، حالم از زندگی بهم می خوره. دیگه فکرم کار نمی کنه، میرم تو فکر بی فکری. یه آهی می کشم و به کارهای خدا فکر می کنم. می گم خدایا آخه چرا نخواستی؟ یعنی دیگه باید چیکار می کردم؟
دیدی خدا بنده ی مستعد و پر تلاش و آینده نگرت به چه روزی افتاده. اونیکه زرنگ مدرسه بود، اونیکه خدایا خودت شاهدی، این رو واقعا می گم ، هم توی مشکلات و هم توی شادیها تو رو شکر می کرد الآن دیگه حوصله ی هیچی رو نداره. خدایا خودت شاهدی، واقعا شاهدی از وسطای تابستون که می خواستم دوباره شروع کنم به درس خوندن، باهات چه درد دلهایی کردم؛ بهت گفتم: خدا من هدفم اینه و بدون تو محاله که بتونم. کمکم کن امسال که مدرسه نمیرم ، اگه به مشکل و سؤالی برخوردم با فکر آزاد و بازی که تو بهم میدی بتونم مشکلم رو حل کنم. خودت شاهدی خدا، همون موقع هم بهت گفتم، گفتم خدا با تمام اینها اگه به اون هدفم نرسیدم بازم شکر، هزاران بار شکر. قول و قرارام رو با خدا گذاشتم و به خودم گفتم هر وقت خسته شدی ، ناراحت نباش چون خدا رو داری و درد دلهات رو بهش گفتی، خودش می دونه چجوری تو رو در مسیر درست قرار بده.
...
...
...
بعد از چند روز کلنجار رفتن، به این نتیجه رسیدم که قید سراسری رو بزنم و همون مهندسی الکترونیک لاهیجان رو برم.
چه میــــــــــــــــــــــــــــــــشد کرد، سرنوشت ما هم اینجوری بود دیگه.
روز ثبت نام همکلاسی هام رو که سال قبل کامپیوتر و معدن قبول شده بودن دیدم. الآن من هیچ تفاوتی با اونها نداشتم ،جز اینکه اونها نتونسته بودن سراسری جایی قبول بشن و من تونسته بودم(می دونم، داشتم خودم رو گول می زدم ،آخه ریاضی کاربردی هم شد رشته!).
من الآن از اینکه یک سال پشت کنکور موندم پشیمون نیستم ،این رو واقعا میگم.
من که این یک سال رو به پوچی نگذروندم. من تو این یکساله خیلی از مطالبی که قبلا یاد نگرفته بودم یا خوب نفهمیده بودم رو قشنگ خوندم. بالاخره کسی که مطالب دبیرستان رو خوب بفهمه و بره دانشگاه با کسی که همین جوری میره فرقی نمی کنه؟ این یک سال همه چیزش خوب بود ،بجز نتیجه ی آخرش که اگر... .
فکر می کنم مهر یا آبان بود که سازمان سنجش برای تکمیل ظرفیت اطلاعیه داده بود. من خواستم آخرین شانسم هم امتحان کنم، بجز مهندسي شيمي اراک و مهندسی عمران اراک رشته ی خوب دیگه ای پیدا نمی شد. یه رشته ی مهندسی برق دانشگاه پردیس کیش (وابسته به دانشگاه تهران) هم پایین صفحه نوشته بود، چون هم از طریق کنکور و هم بصورت آزاد دانشجو می گرفت شک کردم که شاید اونهایی که از طریق کنکور وارد می شَند بدون شهریه باشه.
بالاخره مهندسی شیمی و عمران و برق رو زدم. بعد از چند ماه دیدم همین مهندسی برق پردیس کیش رو قبول شدم ، بعدش هم فهمیدم که شهریه ی تحصیل تو این دانشگاهِ خراب شده ترمی چهار ملیون است (تعجب نکنید ،راست می گم).
واقعا کنکور دادن تو منطقه ی 3 یعنی بدبختی! شاید اینجا رتبه ی کنکورت در ظاهر عدد کوچیکی باشه، اما سهمیه ی منطقه ی 3 برای ورود به دانشگاه خیلی کمه( 3/1 منطقه ی 1و2 ! ) .
و این بود سرنوشت مقدّر ما... .
راستش تو این ترم اول اصلا حوصله ی درس خوندن نداشتم. واسه چی باید می خوندم؟ برای چی؟ هدفم چی بود؟ به خودم می گفتم الآن باز می خوای از الآن تمام فکر و ذهنت رو بذاری واسه درس،هی این کتاب و اون کتاب رو بخونی که چی بشه؟ ممکنه تو دانشگاه جزو دانشجوهای زرنگ بحساب بیای ولی موقع ارشد که میشه می بینی تو همون دانشگاه آزاد رو قبول شدی و رفیقات هم که درس آنچنانی نخوندن و همش دنبال گردش و تفریح بودن هم همونجا قبول شدن(سراسری که هیچ،اونهایی که سراسری خوندن هم به زور ارشدش رو قبول می شن!).
بی خیال.................خوش باش............یکمی زندگی کن................. بگرد.................بذار فکر و ذهنت آزاد باشه.................. اینجوری بهتره.
الآن تو دانشگاه وقتی بچه هایی رو که از شهرهای دور اومدن و خونه اجاره کردن می بینم ، می بینم خیلی سختی میکشن ها. چند نفر تو یه خونه، با عقاید و اخلاق های مختلف ، خورد و خوراک درست و حسابی هم که ندارن.
حتما خدا می خواست من جایی قبول بشم که شب پیش خانوادم باشم، حتما صلاح در این بود.
...
...
...
کم کم باید از این حال و هواها بیام بیرون. باید قبول کنم که اون یه مرحله از زندگیم بود و هر غلتی بود تموم شد و رفت پی کارش!
نمره های این ترمم اصلا خوب نبود ولی می خوام از ترم دوّم بهتر باشم. اینبار باید طوری برنامه ریزی کنم که هم به گردشم برسم ، هم به درسام. هیچ کدوم نباید فنای دیگری بشه.
خدایا کمکم کن از گذشته هیچ خاطره ی بدی در ذهنم نمونه ، تنها تجربه های فراوانش چراغ راهم بشه تا بتونم مسیر مطمئنا پر پیچ و خم تر آینده رو بهتر طی کنم .
الهی آمین...
...
...
...
شاید در بالا، بدی چند تا از معلم ها رو کردم ، اما هیچوقت زحمت هایی که خیلی از معلم ها برام کشیدن از یادم نمیره، هر جایی هستن خدا بهشون سلامتی بده.
*ببخشید سرتون رو به درد آوردم*
*پایان*